امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

واکسن هجده ماهگی

سلام گل قشنگ مامان واکسن هجده ماهگیت به من ثابت کرد الکی نیست که چیزی به دل آدم میفته، نمیدونم چرا از ماه ها قبل استرس این واکسن رو داشتم و هر چی هم میخواستم به خودم تلقین کنم که به خیر میگذره نمیشد. صبح روز پنج شنبه 21 آبان که شما دقیقا 18 ماهه بودی رفتیم مرکز بهداشت واکسنت رو بزنیم، از شب قبل هم ماشالا خیلی حالت خوب بود و من کلی هم با غذا تقویتت کردم. موقع واکسن زدن یکم اذیت شدی و گریه کردی ولی زودی اومدیم بیرون و فراموش کردی، شروع کردی به خندیدن. ناهار قرار بود بریم خونه مامان جون، اونجا هم ماشالا خیلی خوب و سرحال بودی تاااا ساعت 5 بعدازظهر، که هم تب هات شروع شد و هم پات درد گرفته بود، البته طبیعی بود و جز این انتظار نمیرفت. اما به ط...
27 آبان 1394

هفده و هیجده ماهگی نازنینم

سلاااااام مامانی توی این دو ماه اخیر حس میکنم خیلییی تغییر کردی و کلی بزرگ شدی و کارهای جدید یاد گرفتی. صحبت کردنت که ماشالا خیلی پیشرفت کرده، هر چیزی که بکیم رو به زبون خودت تکرار میکنی، دایره لغات صحیح هم انقد زیاد شده که فکر نکنم همش یادم باشه اینجا بنویسم. چند وقتیه که دلت میخواد همه اسباب بازی هات روی میز پذیرایی جلو چشمت باشه حتی اگه بهشون دست هم نزنی باید همونجا باشن و نمیذاری جمعشون کنم! هر چیزی رو میگیم کو؟ میگی نییییییس، بعد میگم برو پیداش کن میری پشت میز و صندلی ها با یه لحن بامزه ای صداش میزنی  میگیم کاراته بزن اون دستای کوچولوتو هی بالا پایین میکنی و میبری تو همدیگه  یاد گرفتی مرتب بوسمون میکنی، گاهی وقتا میا...
20 آبان 1394

مدلینگ من

یه روز خیلیییی خوب با یه دوست خیلیییی خوبتر، رفتیم پارک ملت تا این عکس های زیبا، از نازترین پسر دنیا خلق بشن. مرسی از زهره جون دوست خوبم. (امیرصدرای 16 ماهه)     ...
10 آبان 1394

عشق شانزده ماهه

سلام وروجک جیگر مامانی ماشالا زودی داری توی صحبت کردن پیشرفت میکنی و اکثر کلمات رو تکرار میکنی ... یه روز با مامان جون اینا و و خاله م رفتیم لواسون، اونجا با بابایی و دایی شهریار رفتی توی سد لتیان شنا و آب بازی کردی، بعد از اون همش میگفتی بازیییییی، آب بازیییییی ... گفتیم با دایی شهریار کجا رفتی؟ گفتی دریاااا یه روز هم مامان جون ناهار درست کرد و دعوتمون کرد بریم داراباد توی طبیعت بشینیم و ناهار بخوریم که خیلی خوب بود و خوش گذشت ... بهت میگم با باباجون کجا رفتی؟ میگی پارک. یاد گرفتی به دایی جون میگی دایی، میگم دایی کجاست؟ میگی داااار (یعنی سرکار ). میگم نی نی سنا کو؟ میگی اِنه اِنه (یعنی سنا گریه میکنه ). هرکسی بهت میگه تو چی ...
23 شهريور 1394

چهارده و پانزده ماهگی

سلام قنــــــــــد عسل، گل پســـــــــر، تاج ســـــــــــــر مهم ترین خبر اینکه در تاریخ 94/5/4، ساعت سه بعدازظهر، در 14/5 ماهگی شما، سنا خانم گل به دنیا اومد و اینگونه شد که من عمه خانم و شما دختردایی دار شدی ماشالا سناگلی خیلی خوشگل و ناز و جیگره، هربار که میبینیش دلت میخواد نازش کنی ولی آخه ناز کردنت یکم واسه نی نی چندروزه محکمه و ممکنه دردش بگیره  ان شاالله در پناه خدا باشه و زودی بزرگ بشه تا با هم بازی کنین  اینم خانوم خانوما و کادوهایی که من و بابایی و شما واسش آماده کردیم دومین خبر اینکه بالاخره شما در چهارده ماه و ده روزگی اولین قدم هات رو برداشتی و راه افتادی و مامان رو کلـــ...
26 مرداد 1394

مادرانه

مــــــــــــــــــــــــــــــــــادرانه                                 دلم ضعف می رود برای دنیای مادری دنیایی که متعلق به خودت نیستی، همه جا حضور کسی را احساس میکنی ... که آنقدر بی پناه است که آغوش تو آرامش می کند، آنقدر کوچک است که دست های تو هدایتش می کند، آنقدر ضعیف است که شیره جان تو پرورشش می دهد مادری را دوست دارم ... چون به بودنم معنا می دهد چون ارزشم را به رخم می کشد و یادم می دهد هزار بار بگویم "جانم" کم است برای شنیدن "مادر" از امانت خدایم ...
8 تير 1394

قول دوران کودکی

  در عالم کودکی به مادرم قول دادم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت: «نمی‌توانی عزیزم!» گفتم: «می‌توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.» مادر گفت: «یکی می‌آید که نمی‌توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.» نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی خوب که فکر می‌کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم. معلمی داشتم که شیفته‌اش بودم ولی نه به اندازه مادرم. بزرگتر که شدم عاشق شدم. خیال کردم نمی‌توانم به قول کودکی‌ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم: «کدام یک را بیشتر دوست داری؟» باز در...
24 خرداد 1394

سیزده ماهه مهربون

سلام عزیز دل مامان  خیلی خوشحالم که با گذشت یک سال و نیم از آغاز وبلاگت، هنوز برای نوشتن واسه تو کلی ذوق دارم و اصلا خسته نشدم. امیدوارم اینجا برات یه یادگاری با ارزش بشه که با خوندنش لذت ببری جون دلم، یه هدیه ناقابل از طرف مامانی به پسر خوشگلم سیزده ماهگیت مبارک شیطونکم، مامانی انقد شیطون شدی، مرتب در حال کشف یه چیز جدید هستی  یه روز دستمال کاغذی رو برداشتی هی میکشیدی به بینیت که یعنی داری بینیت رو پاک میکنی، هر چیزی که بخوایم ازت بگیریم میگیم امیرصدرا اونو بده، بعدش میگیم مرسی ... با شنیدن کلمه مرسی میدیش، اگرم نخوای بدیش فقط الکی میذاری تو دستمون دوباره برش میداری میخندی، ای ناقلا  یه روز سر سفره نمکدون ر...
20 خرداد 1394